کلبه عشق

به نام آنكه آنقدر التماسش كردم تا او را به من دادو عشق را بهانه اي براي زيستن قرار داد.                      یک تکه سلام و چند نقطه چین به احترام ورود قشنگتان..... تمام نوشته هايم تكه تكه هاي قلبمه كه بر روي صفحه مينويسم و اون رو تقديم ميكنم به:قلبي كه تنها ماند, به آن غروري كه زير پا له شد,به دستي كه از نوازش محروم گشت ,به آن چشمي كه بغضش شكست , آن لبخندي كه بر لب خشكيد و به آن سينه اي كه درد انتظار را تا ابد در خود مدفون كرد .                                                                                                                

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 25 فروردين 1398برچسب:, توسط فریبا |

 

سلام به تو تنها عقاب آسمان دلم    

آن زمان که از دست طوفان های سهمگین روزگار با قلبی شکسته وبالهای زخمی به کویر تنهاییم قدم گذاشتی ...

چشمانم را به نگاه پر از غم تو دوختم همراهت شدم و تو همنفسم...

  تکه تکه وجودم رو به زخمهایت پیوند زدم مرحم قلب شکسته ات شدم دستانت را در دست گرفتم و پا به پات تا ته دنیای عشق رو فتح کردم

نبض زندگیم رو با صدای ضربان قلبت تنظیم کردم و ضربان قلبم رو به صدای نفسهات...

از اینکه کنارت بودم و گام به گام همراه تو خوشحال بودم و شاد ...گفتی مثل آب زلال نیستی ...

گفتی صفت عقاب رو نداری ...

اهمیتی ندادم چشمهایم را بستم و لبانم را در آغوش لبانت رها کردم

تک تک خواسته هام رو به خاطر تو درون صندوق قناعت دفن کردم تا حتی ذره ای به خاطر خواسته هام نیازارمت آخه من جز خودت خواسته دیگه ای نداشتم فقط خودت رو میخواستم و خودت...

نمیدونم چی شد؟؟؟ ...

نفهمیدم گناهم چی بودکه دستامو رها کردی و رفیق نیمه راهم شدی؟...

نفهمیدم چرا ساده از اون همه عشق گذشتی

اینقدر ساده از من گذشتی ...

از وقتی که کوچ کردی آسمان دلم تیره و تار شد خالی شد

 تمام شادی ها و لبخند رو با خودت بردی ...

مدتهاست که لبخند با لبانم نا آشناست...

 ابرهای دلم آنقدر باریده که سیل در مقابلش قطره ای از دریاست...

چشمانم مدتهاست که به افق چشم دوخته شاید روزی باز گردی ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 ارديبهشت 1392برچسب:, توسط فریبا |

 

در میان پیچ و خم جاده با یک عمر فاصله به نقطه ای رسیدم که آسمان با آن همه عظمت و بزرگی خم شده و بر لبان زمین بوسه میزد و درافق آفتاب برای بزرگی و پایداری عشق آنها سر تعظیم فرود آورد و آرام آرام غروب کرد آسمان به آرامی زمین را در آغوش کشید و تاریکی پهنه زمین را پوشاند ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 ارديبهشت 1392برچسب:, توسط فریبا |

 

به نام آن خدایی که قلب را آفرید و تپیدن را به او آموخت    
سلام, سلام به تویی که دم و باز دمت شفا دهندست و به من نوید زنده بودن را میدهد.
در این واپسین لحظات که دقایقش زجر آور و هر ثانیه اش همانند خنجریست که
درقلبم فرو میرود
قلم رادر دست گرفته ام تا دوباره از تو برای تو بنویسم.
نمی دانم به کدامین جرم چنین نا مهربان شده ای؟
به کدامین خطا چنین بی تفاوت شده ای؟؟؟؟
مدتیست که دوباره از من فاصله گرفته ای شاید خنده دار باشد
که بدانی من حتی
نا مهربانیت را دوست دارم
و بی تفاوتی هایت را معنا میکنم....
حبیبم نمی دونی چه قدر سکوتت برای من زجر آوره و غم چشمات عجیب تو
خاطرم می مونه!!!
وقتی از تو میپرسم از من خسته شدی یا از روزگار دلگیری؟؟؟
بعد از یه مکث طولانی تو جواب دادن می مونی که به من چی بگی
هم راست باشه هم غصه هام رو زیاد نکنه..
نمی دونم حبیبم تو به چی شک داری؟
آیا شک داری که تو برای من گرانبها ترینی...
آیا به عشقی که به تو دارم شک داری؟
آیا شک داری که تو زیبا ترین و با ارزشترین شئ این جهانی...
آیا شک داری که روز ورودت به قلبم بزرگترین واقعه تاریخ زندگیم بود.
از همان روزی که در قلبم را کوبیدی زندگیم آغاز شد و از وقتی اومدی
زندگیم از نو شروع شد
و تو شدی همانی که سالها در خواب و رویا میدیدم
چه قدر اقبالم بلند بود که تو رو دیدم و شناختم.
دوستت دارم تا آخرین نفس...
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 اسفند 1391برچسب:, توسط فریبا |

تو کنارم بودی و این یک رویا نبود...نه خواب هم نبود. چه قدر برای رسیدن به


این لحظه از ته دل دعا کرده بودم چقدر خدا را فریاد زده بودم و تو حال کنار منی
و آرام در خواب به چهره ات نگاه کردم. به ابروهات به پلکای بستت به لبات آرام
دستی به صورتت کشیدم و آرامتر لبم را به لبت نزدیک کردم و طعم شیرین
بوسه را احساس کردم.چه قدر آسمانی در خواب بودی اگر تا ابد تورا نظاره
میکردم باز سیر نمی شدم چه قدر منتظر این لحظه بودم ...من ..تووخدامون
تنها ...من با تو حرف میزدم با تو عزیز در خواب درد دل کردم آری عزیز کجا بودی
اون شبهایی که بی تو پرپر میزدم اون شبهایی که به هوای دیدن چشمات
تموم خوابهام رو بی تو پس میزدم .کجا بودی اون شبهایی که از غم عشقت به
دل پاره پاره ام خنجر میزدم.کجا بودی اون شبهایی که اسمتو با ستاره های
شب رو آسمون می نوشتم اون شبهایی که از غم نبودنت مانند دیوانگان از تو
به تو پناه می آوردم و سیل اشکم روان بود.تو کجا بودی....؟؟؟؟؟؟بطاقات روعه                                         باورم نمی
شد تو کنار من باشی ...تو پیش من بودی و من دیگر منتظر نبودم امشب شب
مرگ گریه هام بود و من غم دوریت غم ندیدنت را از دل تکوندم.من تو را با تمام
غمها وغصه هایت ..شادی و خنده هایت پذیرفته بودم و تو هر که بودی هر چه
که بودی من عاشقش بودم من از پشت پلکهای بسته ات غم دلت رو می
خوندم .. من از سکوتت دوستت دارم را می شنیدم ...اما یه ترسی تو وجودم
بود و نمی دونستم چیه ؟؟؟فقط می ترسیدم که این رشته محکمو روزی رها
کنی....بطاقات

تجربه اومدنت و موندنت یه دردی داشت مثل رفتنت ...وقتی که رفتی انگار


اصلا نبودی انگار اصلا ندیده بودمت به جای خالی از تو نگاه کردم بوی تنت توی
اتاق پیچیده بود با تمام وجود نفس کشیدم شاید تا ابد بوی تو درون وجودم
درون نفسهام بمونه... چه دردناک بود رفتنت و قلبم از درد رفتن تو فشرده
شده بود و سقف گریم بر روی جای خالی از تو ریخت بطاقات جميله

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 6 بهمن 1391برچسب:, توسط فریبا |

سالها گذشت سالهای دوراز تو ..

سالهای بی تو بودن سالهای بی تو نفس کشیدن ...

روزی که رفتی نهال کوچکی گوشه ی باغچه ی حیاط تنهایی قلبم کاشتم هر روز با آب انتظار دیدگانم سیرابش کردم و حال تبدیل شده به درختی تنومند..

درختی که ریشه های انتظارش در تمام رگهای بدنم ریشه دوانده و هنوز منتظر تو هستم و در جستجوی توشاید جایی درون کوچه تنهایی کسی پیدایت کنم ..

یا شاید درون قلب پر ازدحام و شلوغ کس دیگری بیابمت ..تا درون قصر پر از مهر و محبت قلبم جایت دهم.

کجایی عزیز... من هنوز منتظر آمدنت هستم !

 نکنه درون کوچه پس کوچه های قلب کسی راه برگشت را گم کرده ای یا شاید درون قلب کسی زندانی شده ای ؟

نکنه دست نوازش آدم مهربونی راه برگشت رو از یادت برده اما من باز یک منتظرم...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اسفند 1390برچسب:, توسط فریبا |

سالهاست که قلم به دست نگرفتم تا از تو برای تو بنویسم ؟!!!

دیشب به خوابم اومدی چه قدرزیبا و مهربون بودی چه قدر دلم برات تنگ شده بود

توی خواب میدونستم دیدنت تنها یک خوابه ...

فکر میکردم دیگه دوستت ندارم ...فکر میکردم دیگه برام مهم نیستی...فکر میکردم به نبودنت به ندیدنت عادت کردم..

فکر میکردم فراموشت کردم دیگه عطر نفسهات بوی تنت لمس دستات توی وجودم مرده..

اما توی خواب ازدر آغوش کشیدنت سر مست شدم از بوی تنت از عطر نفسهات به اوج آسمون پرواز کردم و با لمس دستات انگار ابرها رو لمس میکردم .

 وقتی داشتی میرفتی سیر نگاهت کردم با التماس نگاهت کردم  میدونستم دیگه نمیبینمت ...

وقتی از خواب بیدار شدم همه وجودم بوی تو رو میداد اشک پهنای صورتم رو پر کرده بود گریه کردنم به خاطر کوتاهی خوابم نبود به خاطر نبودنت بود...

دلم میخواست درون این شب تاریک فریاد بزنم نامت رو با تمام وجود داد بزنم دلم برات تنگ شده...

 چه قدر دلم برات تنگ شده چه قدر به وجودت در کنارم نیاز دارم اما تو کجایی؟ تو کجایی؟ نمی دونم! نمی دونم

تو کجایی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اسفند 1390برچسب:, توسط فریبا |

اومدنت شیرین بوداجمل الحب 2012 رومانسية 2011


مثل یک خواب مثل یک رویای شیرین بچگی...

اما رفتنت درد ناک بود مثل یک کابوس یک کابوس سیاه درون شبهای طوفانی...

اومدنت  زیبا بود مثل زیبایی طلوع خورشید که پر از امید و زندگیست ...

اما به غمگینی غروب خورشیدیست که میدانی دیگر طلوعش را نخواهی دید...

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, توسط فریبا |

تو خاطرت مي مونه صبح روز جدايي  

چكيد بر روي گونم اشكام با سر گردوني

  اهداء بطاقات


براي تنهايي هات بخواي اونو بچيني    نكنه كه از محبت خارش رو تو نبيني   زخمي بشه تن تو در آغوشش بگيري

مي مونه در وجودم عطر تنت هميشه

يك لحظه بي ياد تو ميدونم كه نميشه

مي دوني كه مي شينم به پاي تو هميشه

بدون كه درد دوريت از من جدا نميشه

توي نفسهاي من اسمت زنده مي مونه

تو دفتر زندگيم عشقت به ياد مي مونه


بطاقات روعه

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 16 شهريور 1390برچسب:, توسط فریبا |

اهداء بطاقات


 

تو دنياي آدمها چرا محبتي نيست؟

چرا توي دلهاشون محبت موندني نيست؟

چرا دلهاي مردم سياهه از سنگ شده؟

توي دل سياشون نور اميدي هم نيست...

چرا دلهاي مردم كوچيكه دريايي نيست؟

توي موج نگاشون حتي يه ساحل هم نيست؟

چه قدر تنگه خدايا اين دل تنهاي من

تو تنهايي اين دل حتي يه مهمونم نيست؟

ميگن شبهاي تاريك ستاره بارون ميشه!

اما تو روز تاريك حتي ستاره هم نيست؟

چرا ميون همه افتاده گرد غربت؟

روي لبهاي مردم حتي يه لبخندم نيست؟

تو دنياي آدمها همه ميخوان بمونن!!!

تو اين دنياي فاني هيچ كسي موندني نيست؟


بطاقات جميله

 

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:, توسط فریبا |

كاش ميشد

كاش روزگار سر ناسازگاري را با من نداشت .كاش سرنوشت كمي با من مدارا ميكرد كاش صبرم بيشتر از اينها بود.

كاش ميتوانستم فراموشت كنم كاش ميتوانستم زخم نا مهربانيت را از ياد ببرم.

كاش امشب ......!!!!كمي با من مهربانتر بودي؟

شبها كه پلكهايم را بر هم مي نهم تا با يادت شب را صبح كنم مي دانم در آن لحظه تو با ياد ديگري پلك بر هم ميگذاري و با نامش از خواب بر مي خيزي.

هميشه رسم روزگار چنين بوده رسم عاشقي اين بوده تا دوستش نداري دوستت دارد و از پي تو مي آيد تا عاشقت كند اما همينكه عاشقش ميشوي او عاشق ديگري ميشود و ديگر دوستت ندارد.

چه قدر زجر آوره ساعتهايي كه او با ديگري دست در دست ديگري همگام با اوخنده كنان از كنارت بگذرند و او حتي تو را نبيند و اگر ببيند تو را نمي شناسد ؟؟؟چه لحظات زجر آوري!!!

 وتو به خانه برمي گردي با يك دنيا سوال و اما و اگر ها ,,,,و تنها درون خانه تاريك تنهايي گوشه اي به يادش باشي با خاطراتش تا تلخي نبودنش را با شيريني اخمهايش و شهد لبانش در هم مي آميزي.

آن هنگام كه با ديگري در حال گفتگويي آيا لحظه اي مرا به ياد مي آوري آيا به يادت مي افتد تنها تكيه گاه كسي هستي كه از نبودنت هميشه رنج كشيده و تو در سخت ترين شرايط تنهايش گذاشته اي و رهايش كردي.

آن هنگام كه به چشمانش نگاه مي كني  آيا به ياد چشمان منتظرم مي افتي كه ساعتهاست در انتظار توست!!

آن هنگام كه دستانش را در دستانت مي فشاري آيا لحظه اي به ياد دستانم مي افتي كه از غصه نبودنت زرد و پ‍ژمرده شده ...

آن هنگام كه سر بر شانه هايت نهاده و بر شانه هايت تكيه كرده آيا شانه هاي را به ياد مي آوري كه از نبودن تو شكسته شده !!

هنگامي كه بدنش را با سر انگشتانت لمس مي كني آيا به ياد بدني مي افتي كه از نبودن نوازشهايت  پوسيده...

مي دانم آنقدر مدهوش و ديوانه اش هستي كه ديگر عشق من در مقابلش رنگ باخته اما براي يك بار هم كه شده از خودت سوال كرده اي كدام يك وفا دارتر است ؟؟؟كدام يك عشقش واقعي تر است ؟؟؟

يك بار از خودت بپرس ؟ تنها يك بار....

 بطاقات حب

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 تير 1390برچسب:, توسط فریبا |

ستاره ها

امشب براي ديدارت بي تابم و آرام و قرار ندارم ,امشب سخت دلتنگت هستم چند بار پلكهايم را ميبندم,تا نقش زيباي رخت را مجسم كنم اما افسوس كه در پشت پرده خيال جز يك تصوير تارو مبهم از تو به تصوير كشيده نشده.

از فرط ديوانگي و جنون نبودنت و از فرط دلتنگي به زير آسمان مي روم هوا سرد سرد است و تمام وجودم از سرما ميلرزد.

اما من از آن همه سرما لذت ميبرم و تو خوب ميداني كه من سرما را به خاطر تو دوست دارم و به ياد تو مي افتم و دفتر خاطراتم با تو ورق ميخورد و از به ياد آوري لحظات شيرين با تو بودن قلبم فشرده شد و تكه تكه هاي قلبم درون وجودم ذوب شد و از چشمانم جاري...

از رسم روزگار به خدا شكايت ميكنم به آسمان نگاه ميكنم ستاره ها درون دل سياه شب چشمك ميزنند و همانند اشك عاشقان مي درخشند من شب را دوست دارم او راز نگه دار خوبيست ...

آه ستاره ها ,ستاره هاي زيبا اين منم عاشق دلباخته و دلتنگ...اين منم كه در دل سكوت شب آمده ام تا با شما راز دل بگويم آمده ام تا خلوتم را با شما قسمت كنم.

آيا شما ميدانستيد كه در اين دنياي خاكي چيزي جز جفا نيست كه خود را در دل سياه و تاريك شب پنهان كرده ايد ؟

مگر شما ميدانستيد كه عشق چيست و درد جدايي چيست كه اين مقدار از زمين فاصله گرفته ايد؟

شما ميدانستيد اينجا تمام دلها پر از غم و غصه ست تمام چشمها پر از اشكه ,كه به نزديكي خدا پناه آورده ايدو به او نزديك شده ايد ؟؟؟؟كاش مرا همراه با ميبرديد!!!!

ستاره ها همراه من از درد عشق بناليد و از درد نبودنش از درد نديدنش با من اشك بريزيد....

ستاره ها به من بگوييد چه شد كه تقدير من اينطور رقم خورد !!چه شد كه بر لبانش آهنگ و ترانه مرد...

چه شد كه دوستت دارم گفتنها زرد شد و خشكيد... چه شد كه شعله هاي نگاهش سرد شد... چه شد كه آتش عشق من درون قلبش خاموش گشت.. چه شد آن همه محبتي كه داشت تبديل به بي تفاوتي شد ؟؟؟؟

كاش ميشد من در وجود او گم ميشدم و هيچ كس نشانه اي از من نمي يافت كاش من در او خلاصه ميشدم و من او ميشدم و او خود باقي مي ماند...

 

بطاقات روعه

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 تير 1390برچسب:, توسط فریبا |

 

بطاقات روعه

یکی بود یکی نبود

 

یه زن تنها وغریب توی یک شهر بزرگ درون یک قلعه سیاه اسیر یک دیو پلید روزگار می گذروند. شبا از توی پنجره کوچیک قفس به ماه خیره میشد هر شب دست به آسمون بلند میکرد و از خدای خودش می خواست یکی رو بفرسته که وقتی نگاش کنه  غمها رو از یاد ببره همیشه ارزو میکرد یه مرد مهربون بیاد واونو از توی قلعه سیاه نجات بده سالهای سال به انتظار نشست و هر شب آرزوش رو زمزمه میکرد. زن اسیر خیلی تنها بود وغریب دلش یه همزبون میخواست یه همدم مهربون میخواست. یه شب که خیلی سرد بود و ماه کامل کامل یه فرشته از اسمون اومد و تو کوچه قلب زن پاگذاشت زن تنها وقتی فرشته رو دیدغمهاشو فراموش کرد تمام کوچه های دل زن پر از عطر تن فرشته شد عشق اون مرد اسمونی مانند خون توی رگهای زن جاری شد و مهرش تو وجود زن عجین شد و دیونش کردعاشقش کردفهمید مرد اسمونی همونی بود که از خدا خواسته بود اومده بود تا قلبش رو تسخیر کنه با ورود مرد اسمونی قلعه برای زن بهشت شد دیگه قفس براش معنایی نداشت باغ یخ زده وجودش تبدیل به بهار شد مرد اسمونی با نگاه مهربونش با چشمای قشنگش با دستای پاک ولطیفش غصه ها رو از دل زن شست به زن قول داد نجاتش بده . گاهی وقتا که مرد پا به خلوت زن می گذاشت زن دیوانه تر وعاشقتر می شد اگه یه شب مرد اسمونی نمی اومد زن دلتنگ میشد اشکاش همچون سیلاب رو گونه هاش جاری میشد تموم رویای زن با اون همخونه شدن بود تموم ارزوش رسیدن به تنها مرد زندگیش بود تو روئیاهاش یه کلبه قشنگ ساخت اسم کلبه رو گذاشت کلبه عشق دور کلبه رو گلای یاس کاشت اخه مرد اسمونیش گل یاس رو خیلی دوست داشت کلبش کوچیک بود اما قشنگ روی تختش یه رو تختی پر از گلای سرخ پهن کرد یه چراغ همرنگ مهتاب روشن کرد توی روئیاهاش وقتی مرد اسمونی وارد کلبه میشد کلبه روشن می شد مردش رو لمس میکرد به ارامش می رسوند. خلاصه تموم لحظه های زن تنها با یاد مرد اسمونی میگذروند وبا یاد او نفس میکشید و با نگاه او گرم میشد با عطر نفسهاش مست میشد و از عطر تنش مدهوش اما یک روز مرد اسمونی تصمیم به سفر گرفت و یه شب که هوا گرم گرم بود و ماه کامل نبود سفر کرد رفت وتمام خوشی های زن را با خودش برد رفت و تمام خوبی ومهربونی را با خودش برد . اون ندید که زن چطور شکست وبا نبودش چطور رخت عزا به تن کرد. مرد اسمونی که رفت زن تنها تر از گذشته شد قفس برایش تنگ تر شد شبها دوباره کنار پنجره خیره به ماه میموند . اون خیلی منتظر شد خیلی زیاد هر شب خواب مرد را میدید برای خوشبخت شدنش هر شب تا صبح دعا میکرد . دلتنگی هایش را میریخت توی تنگ ماهی ها واشکش را میریخت پای گلدونهای یاس و شمعدانی. زن میدونست مرد اسمونی که بر گرده دیگه دوستش نداره میره با اونی که کمتر عاشقشه توی یک کلبه دور همخونش میشه اما هیچکس نتونست جای قدمهای مرد روی قلب زن پا بزاره زن اجازه نداد کسی وارد حریم قلبش بشه اون فقط عشقش رو میخواست عشقی که حتی اونو از قلعه ازاد نکرد عشقی که تنها حکایت بود وحدیث اما عشق به مرد اسمونی جاودانه ماند زن هنوز توی قلعه اسیره ...ولی تا ابد منتظرش میماند...

بطاقات جميله

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |

 

زير اين سقف پر از نم نم بارون خدا  مي نويسم نامه اي روي اين كاغذ سرد بي صدا  مي نويسم از پس اين جاده دور بي صفا  دوري تو سخت برام اي نازنين بي وفا  مي نويسم از غمي كه لونه كرده در دلم  از همون اشكاي گرمي كه چكيد رو گونه ام مي نويسم من برات از غم تنهاييهام  از همون گردو غباري كه نشست روي لبام  مي نويسم نامه اي پر درد دور از رنگ و ريا  بدون كه ياد توام توي اين تلخي فاصله ها  بنويسم يا كه فرياد بزنم اي عزيز دوري تو زجر برام توي اين دنياي زندون خدا


بطاقات جميله

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |
به قناری درون قفس نگاه کن چه قدر تنهاست و غمگین و از فرط نارا حتی سرش را میان دو بالش گرفته...بغض درون نگاهش را ببین به اشکهایی که هیچ وقت از چشماش سرازیر نشده ...اون توی قفس تنها یک اسیره و عشق پریدن و پرواز را درون وجودش کشته و سکوتی مرگ بار درون وجودش غوغا کرده....من همانند قناری توی قفس زندگی تنها یک  اسیرم  اما نمی توانم عشق تو را درون وجودم نابود کنم و بغض سکوتی سالهاست که درون وجودم غوعا به پا کرده که هیچ وقت شکسته نمی شه ...چون اگه بشکنه دنیا رو با خودش ویران می کنه...اما به قناری تو غبطه می خورم از اینکه او ن همیشه کنار توست همیشه دست نوازش تو بر روی سرش هست همیشه از دست مهربون تو غذا می خوره ...اهداء بطاقاتچه قدر دلم گرفته ..از اینکه روز به روز فاصلمون بیشتر میشه ...از اینکه انتظارم روز به روز طولانی تر میشه...انتظار چه درد کشنده ای !!! هنگامی که من وارد زندگی تو شدم تنها گوشه کوچکی از آن را پر کردم و تو به روال عادی خود زندگی می کنی و بودم در تقویم زندگیت هیچ رویداد خاصی نبود... اما من ... تو که آمدی و قدم به تنهایی خلوتم گذاشتی دنیایم زیرو رو شد و تمام زندگیم را تو پر کردی و به جایی رسیدم که حتی بی تو نمی توانم نفس بکشم و بی یاد تو لحظه هایم سپری نمی شود نمی دانم چرا سهم من از تو تنها انتظار است و بس ...تا کی باید منتظر بمانم ..نمی دانم...!!!!!!!
اهداء بطاقات
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 8 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |
دست کدوم بهار بدم نگاه سرد و خستتو                       به کدوم نسیم بدم نوازشهای دستتو                            رو تن کدوم درخت من حک کنم نام تو رو                  سینه کدوم جاده داره رد پاهای تو رو                           سر کدوم چاه بکشم فریادای بی کسی رو                    به کدوم دریا بدم اشکای دلواپسی رو                           به کدوم آسمون بگم قصه پر کشیدنو                            تو بگو کدوم پرنده ای داره حس بودنو                            کدوم صحرا کشید درد تشنه موندنو                              به کدوم خزون دادن رنگ زرد رفتنو 
بطاقات حب
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 4 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |
اگه می شد روزهای شیرین و رو یایی آشنایی را از یاد می بردم حال تلخی نبودنت آزارم نمی داد...اگر می شد تمام آمدنهایت را درون ذهنم مدفون می کردم حال نیامدنت آواره ام نمی کرد...اگر می شد شور و اشتیاق لمس دستانت را به دست باد می سپردم حال نبودن دستانت زجرم نمی داد...اگر می شد گرمی آغوشت را از یاد می بردم حال سردی تنهایی را با تمام وجود حس نمی کردم...اگر می شد نوازشهایت را به نسیم می سپردم حال نیاز نوازش سراسر وجودم را در بر نمی گرفت... اگر می شد شادی ها را به دست خاطره می سپردم حال اشک های غم و اندوه بر روی گونه هایم نمی چکید... اگر طعم شیرین چشمه ی لبانت را از یاد می بردم حال از عطش لبانت در حال مرگ نبودم... اگر می شد با تو بودن را به دست آرزو ها می سپردم حال نبودنت در کنارم دیوانه ام نمی کرد...اگر می شد انتظار آمدنت را از قلب تنها و شکسته ام پاک می کردم حال انتظار آمدنت مرا شکنجه نمی کرد...اگر می شد از روی قلبم نامت را محو کنم حال نامت ورد زبانم نبود ...اگر می شد قلبم را خالی از عشقت می کردم دیگر نا مهربانی هایت و بی وفایی ها تو بر روح و روانم زخمها نمی کاشت... بطقات حزن
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 4 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |

صدایم سلامی است از هوای سبز دشت محبت به تو مادر ....به تو که صداقت زلال جویباران را می شناسی ....صدایم سلامی است به تو ...به تو که شور و احساس شاپرکها را می ستایی... مادرم سلامم را پذیرا باش. آن روز که همانند پرنده طوفانزده و آشیان گم کرده از دیار غربت عشق به آغوش پر از مهر و محبت تو روی آوردم آغوشی که سرزمینی است بی انتها سرزمینی که  پر از نور امید است.حرارت خورشید و بوی باران دارد عطر گل و بهار جاودان دارد .در این دنیای پر هیاهو چشمان من تنها با دیدن توست که آرام می گیرد مادرم با صدای بی صدایی فریاد می زنم دوستت دارمبطاقات

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 2 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |

تو عقاب آسمونی..................... من کبوتر زمینم.                                                            تو فرشته خیالی .....................من یه کابوس سیاهم.                                                     تو یه کوه پر غروری....................من همون خاک حقیرم.                                                    تو یه دریای بزرگی.....................اما من کویر خشکم.                                                       تو مثل سرو استواری...................اما من یه شاخه بیدم.                                                  تو مثل خورشید تابان..................اما من شب سیاهم.اهداء بطاقات

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 1 خرداد 1390برچسب:, توسط فریبا |
یکی بود یکی نبود...زیر این سقف کبود...غیر از خدا یه خالق بزرگ ...هیچ کس تو این دنیا
نبود..سوت و کور بود همه جا ....اصلا نبودند آدما...با خلقت آدما شروع شدند قصه ها ...قصه ی
آدم عاشق...شایدم غم شقایق...قصه شکست قایق...حتی کندی دقایق...توی یک جنگل دور
بود کبو تری صبور...کبوتر عاشق بود ...یارش اما رفته بود....کبوتر نگفته بود ...قصه ی عشق
چی بود ...دلش رو اما داده بود...کبوتر سالهای سال به انتظار نشته بود...غم و غصش روز به روز
بیشتر میشد ...اشک چشماش همیشه جاری تر از دیروز میشد...یه روزی تنگ غروب...دو کبوتر
از جنوب...وارد جنگل شدند...کبوتر یارش رو دید...سوی او با شوق پرید...نزدیک اون که
رسید...قلبش اما تندی تپید...دید یارش یه یار داره...مونس و غم خوار داره...کبوتر قلبش
شکست...اشکی از گوشه چشماش بر روی برگی نشست...قدرت پرواز نداشت ...رفت و رو
شاخه ای نشست...کبوتر خیلی خسته بود...داغون و دلشکسته بود...دیگه جاش اینجا
نبود...پرید و رفت زود زود...میدون رو خالی گذاشت ...آخه اون رقیب نخواست...کبوتر از شدت
دردپر کشید سوی اون گنبد زرد...کبوتر با خودش یه عهدی بست...دلش رو به جای دخیل دور
اون گنبد بست....رنگ گنبد طلا غربت نگاشو برد ...کبوتر از غصه ی عشق روزی دق کردش و مردبطاقات حب


بطاقات جميله
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 28 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |

از همان ابتدا میدانستم هر آغازی پایانی دارد و هر سلامی یک خدا نگه داری!!! اما نمی دانستم قصه ما پایانی دارد گمان می بردم قصه عشق ما تا ابد روایت می شود قرار نبود قصه ما نا تمام به انتها برسد قرار نبود نیمه های راه از هم جدا شویم از همان ابتدا کنار آن کوه با شکوه عهد را به صداقت بستیم چرا باید داستان ما از یکی بود و یکی نبودش با دروغ شروع شود؟؟؟ چرا بر خلاف وعده رفتار کردی ؟ چرا آنقدر مرا رنجاندی که از با تو بودن سیر شوم چرا نفرت را مهمان خانه دلم کردی؟آری با تو هستم تو که داستان عشق را شروع کردی تو که راوی این قصه بودی تو دیگر چرا؟؟؟چرا دروغ چرا نیرنگ و فریب؟؟؟ نمی دانم تو را نفرین کنم یا خودم را ...قلبم را نفرین کنم یا گامهایت را ... دیدگانت را نفرین کنم یا اشکهایم را ...عشق را نفرین کنم یا قلبت را که جایگاه کس دیگری بود ..نگاه کن !نامت را به وضوح بر روی تکه های شکسته قلبم نوشته ام... آن شبها و روزها که از عشق تو به جنون رسیده بودم  آن هنگام که سراسر وجودم را پیچک های عشق تو دربر گرفته بود نه عشقم را باور نداشتی و نه محبتهایم را ...حال که نفرت از تو سراسر وجودم رادر برگرفته نفرتم را باور نداری ..نه عشقت را به سادگی به دست آوردم ونه نفرت از تو را پس از من نخواه که به تو تقدیمشان کنم... 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 25 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
قبل از دیدن تو بود که روزهایم رنگ شب بود دریغ از ستاره ای که در آن بدرخشد اما با دیدن تو آسمان زندگیم یک پارچه پر از روشنایی و نور شد ...تک تک ستاره ها روشن شدند و همچون خورشید در آسمان زندگیم می درخشیدند با دیدن تو رویاهای گم شده ام را پیدا کردم با دیدن تو به یاد صداقت و پاکی دوره کودکی ام افتادم به یاد زیبایی آزادی یک پروانه از پیله و آن لحظه دستانم را در دستان جبرییل دیدم و خود را با فاصله ای بسیار دور از شیطان. با دیدن تو بود که به سویت پرواز کردم به سوی تو خورشید تابناک آسمان زندگیم منی که با حرارت وجود تو پیله تنهایی را شکافتم و به سویت بال گشودم و تنها دلیل پر کشیدن به تو رسیدن بود اما هر چه تلاش کردم هر چه بال زدم فاصله ما بیشتر و بیشتر و تو را دورتر و دورتر دیدم تو از همان فاصله دور مرا سوزاندی بالهایم را به آتش کشیدی و تنها راه رسیدن را نابود کردی...تنها روزنه امیدم را از بین بردی اما من با همان بالهای سوخته ام تمام عاشقانه هایم را تقدیمت کردم ...شبها با تو صحبت می کردم و برای تو لالایی می خواندم و شانه به شانه ی سحر در نفس گرم تو متولد می شدم و غروب آرام و بی صدا می مردم تا دوباره نظاره گر تو باشم و دوباره شب با تو به اوج برسم
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
یادت میاد زیر اون درخت آرزوها میون خلوص و خلسه تنهایی ازمن پرسیدی: کدام را بیشتر دوست داری ؟؟؟؟مرا یا زندگیت را !!!؟ ومن با قاطعیت پاسخ دادم زندگیم را و تو مرا ترک کردی بدون اینکه بدونی زندگی من تو بودی!!!!
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
گمان می بردم عشق تو بهشتیست زیبا                                   اما نمی دانستم درون این بهشت جهنمیست سوزناک                  انگار در این دنیا قسمت من تنها سوختن بود و بس
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
ای کاش لحظه لحظه مردنم را میدیدی...ای کاش ذره ذره فنا شدنم را احساس میکردی ...ای کاش بی تابی و بی قراری دیدارت را از عمق چشمانم می خواندی...ای کاش اشتیاق دستانم را لمس می کردی ...ای کاش دوستت دارمها را از سکوتم می شنیدی...ای کاش ترس و دلهره حتی یک لحظه نبودنت را از ذهنم می خواندی...ای کاش دانه دانه اشکهایم را که از غصه ی غصه خوردنت از مژگانم چکید را می شمردی...ای کاش تنهایی وجودم را درک میکردی...ای کاش پا به ویرانه های قلبم میگذاشتی...ای کاش با تمام یقینی که داشتی باور میکردی که تنها و تنها تو در قلبم جای داری ...ای کاش از حال دل زخم خورده ام خبر داشتی ...ای کاش آیینه زلال و شفاف نگاهت کدر نمی شد ...ای کاش لبخند بر لبانت خشک نمی شد... ای کاش غنچه نشکفته عشق در دلت پرپر نمی شد...ای کاش طعم شیرین ما شدن تبدیل به تلخی تنهایی نمی شد...ای کاش وفای عشق را طوفان بی وفایی با خود نمی برد...
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
از ویرانه ترین ویرانه های بی کسی آمده ام تا با عشق تو و همراه تو به آبادترین آبادی عشق پا بگذارم اما در این بی راهه عشق به کجا می رسم .....شاید به نا کجا آباد ...شاید به هیچ جا ...اما من میدانم پایان راه کجاست...پایان راه منتهی میشود به خرابی و ویرانی قلب افق و به شکست غرور آسمان و طوفانی شدن دریای اشکی که هنوز آرام است.
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
یه روز آفتابی و قشنگ که آسمونش آبی آبی بود وخورشید وسط آسمون می درخشید من غمگین با کوله باری از غصه به راهی می رفتم که از انتهایش می ترسیدم .انتهای راه کابوسی وحشتناک بود . راهی که که به جدایی از او منتهی می شد .همانی که دنیایم در او خلاصه میشد....بهتر بگویم همه دنیایم بود.....چشمانش خورشید بود و با نگاهش به دنیایم حرارت و روشنی می بخشید.سینه اش کوهی بود که به آن تکیه می کردم لبانش چشمه جوشانی بود که عطش وجودم را سیراب می کرد بازوانش دشت وسیعی بود که در آن آرام می خفتم و قلبش آهنگ قشنگ زندگیم بود که با شنیدن صدایش به آرامش می رسیدم و نبض زندگیم به صدای قلبش بستگی داشت و اشکش دریای غمم بود که من در آن شناور بودم او تمام دنیایم بود....در این افکارم غوطه ور بودم که به او رسیدم و مقابلش ایستادم مقابل همانی که دوستش داشتم با شرمندگی با ارزش ترین گنجینه دنیایم را دو دستی تقدیمش کردم و او که پر از شور و احساس شده بود گفت : من تکه کوچکی از قلبم را به تو داده ام اگرتوانستی آن را به من پس بدهی...چه لحظه شیرین و رویایی بود دستش را در میان دستانم گرفتم بوسه ای برآن نهادم... در آن لحظات به یاد ماندنی بغضی تمام وجودم را در بر گرفته بود و تمام پیکرم را در پنجه خود می فشرد ...دیگر نه قدرت بیان داشتم و نه هیچ عکس العمل دیگری ...تنها به جمله زیبایش می اندیشیدم دلم میخواست به او بگویم:تو که قلبت مثل همون دشت بزرگ بی انتهاست اما سهم من از قلبت خیلی کوچیکه ولی برای من به وسعت و بزرگی هزار تادنیاست و از هر گنجینه ای با ارزشتر...کاش بهش گفته بودم تو اگه گوشه کوچکی رو از قلبت به نامم کردی و درمانده شدی پس من چی ؟تو نه تنها تمام قلبم را به مالکیت خود در آورده ای بلکه بند بند وجودم رو تموم تارو پود هستیم رو تمام احساس و عواطفم تمام ذهنیت و افکارم و در کل تمام زندگیم را به تصرف در آوردی..حتی نوشته هایم را از آن خود کردی ...حال تو چه؟؟؟ میتوانی تمام اینها را به من پس بدهی ....؟؟؟؟؟
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 14 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |

زیر این سقف کبود چیزی جز یادت نبود                                     یاد تو بود تو خاطرم چه می شه کرد همینکه بود                          از توی جاده های دور اومدم به دیدنت                                       تا که باز بهت بگم ای نازنین دوست دارمت

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |
کاش تو اینجا بودی تا سرم روبر روی شونه هات بذارم و بلند بلند گریه رو سر بدم و تو برام می خوندی (کی اشکاتو پاک میکنه ) افسوس که نیستی نمی دونم چرا حتی دیگه درون رویاهام که می آیی باز به تو نمی رسم کاش می دونستی چه قدر دلم برات تنگ شده ...نمی دونم چرا وقتی دستام رو خالی از دستات میبینم آسمون چشمام ابری می شه و قلبم طوفانی دستام مثل کویری خشک ترک برداشته و منتظر بارون دستای توست ...فکر نکن چون از تو دور هستم می تونم فراموشت کنم من از دوری تو نه زنده هستم و نه زندگی می کنم ...همین دوری و فاصله هاست که منو به تو نزدیکتر کرده و شبها تنها با تو تا سحر به گفتگو می شینم و چشمام از نبودنت خیلی زود غرورش رو با اشک میشکنه...اونقدر دلتنگتم که ذره ذره غرور وجودم دارد می شکند و تار و پود هستیم تو را فریاد میزند ای کاش میتوانستم سوار بر بال خیال لحظاتی چند تو را ببینم و بوی تنت را دوباره با تمام وجود استشمام کنم ...
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 12 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |

یادته اون شب زیبا درون اون جاده پر پیچ و خم مه گرفته درون اون بیشه که میعاد گاه قلبم بود من همراه تو و دست در دست تو درون عرش خدا سیر می کردم و تو با اسرار من ...با شور و حس خاصی با اون صدای قشنگت خوندی: توی تنهایی یک دشت بزرگ که مثل غربت شب بی انتهاست یه درخت تن سیاه سر بلند آخرین درخت سبز سر پاست...حس عجیبی داشتم هر چه از سر گذشت دردناک این درخت می خواندی من بیشتر در خود فرو میرفتم ...آنقدر که حس درخت را با تمام وجودم حس می کردم...سر گذشتی که بی شباهت به زندگی پر از غم و اندوه من نبود سر گذشتی که پایانش جدایی از ریشه بود یعنی تو...درختی که تنها بود ...درختی که تمام دلخوشی او به لانه های پرنده ها و به مسافرای خسته بود منم مثل این درخت تنها بودم منم تمام دلخوشیم به قلم و کاغذم بود...منم مانند این درخت سر به آسمان می ساییدم... منم غرور داشتم از اینکه کسی نتوانسته بود به حریم قلبم وارد بشه....منم مانند این درخت روی قلب و روح و احساسم پر بود از زخم بی محبتیها زخمهای عمیقی که از غریبه و آشنا خورده بودم اما هنوز سرپا و استوار مانده بودم و زیر تازیانه ها و شلاق زمانه سر خم نکرده بودم...تا اینکه تو آمدی تویی که بی شباهت به آن بی خستگی خورجین به دست نبودی آری این تویی که کنار من نشسته بودی و آنقدر محو خواندن بودی که غم از دست دادنت را درون اشکهایم ندیدی..آنقدر به حس درخت نزدیک شدم که صدای ناله هایش صدای فریادش از اعماق وجودم بلند بود و دلواپسیش را با تمام وجود حس کردم ...و کومه های بی امون تبر را برتن خود احساس می کردم و با درخت هم صدا شدم ...آخرین ضربه رو محکمتر بزن ...آخرین ضربه رو محکمتر بزن...به تو نگاه می کردم به تویی که بی خستگی من بودی اما تبری در دست نداشتی فقط همان خورجین قدیمی و قشنگ که پر بود از عشق و مهربونی ....در اون لحظه قشنگ به چشمانت نگاهی انداختم به تو گفتم زمان جدایی از توست که تبر به ریشه زندگی من میخورد و من مانند این درخت دلواپس و نگران بر روی زمین خواهم افتاد...آری و حال سالهاست که نگران بر روی زمین افتاده ام بی خستگی من کجایی؟؟؟

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 11 ارديبهشت 1390برچسب:, توسط فریبا |